ساحل انتظار
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


مرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    




اللهم عجل لولیک فرج



جستجو





  عالم ذر   ...

 در حديثى از امام باقر صلوات الله علیه نقل شده است كه حضرتش فرمود:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخْرَجَ ذُرِّيَّةَ آدَمَ صلوات الله علیه مِنْ ظَهْرِهِ لِيَأْخُذَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَهُ وَ بِالنُّبُوَّةِ لِكُلِّ نَبِيٍّ، فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ أَخَذَ لَهُ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ بِنُبُوَّتِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِللَّهِ صلوات الله علیه وآله ثُمَّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لآِدَمَ صلوات الله علیه انْظُرْ مَا ذَا تَرَى؟ قَالَ: فَنَظَرَ آدَمُ صلوات الله علیه إِلَى ذُرِّيَّتِهِ وَ هُمْ ذَرٌّ قَدْ مَلَئُوا السَّمَاءَ قَالَ آدَمُ صلوات الله علیه: يَا رَبِّ مَا أَكْثَرَ ذُرِّيَّتِي وَ لِأَمْرٍ مَا خَلَقْتَهُمْ؟ فَمَا تُرِيدُ مِنْهُمْ بِأَخْذِكَ الْمِيثَاقَ عَلَيْهِمْ؟ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ يُؤْمِنُونَ بِرُسُلِي وَ يَتَّبِعُونَهُمْ. 

الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 8

همانا خداوند عزّوجلّ آن گاه كه فرزندان آدم صلوات الله علیه را از پشت او بيرون آورد تا از آنها بر ربوبيّت خويش و نبوّت پيامبرانش پيمان بگيرد، نخستين پيامبرى كه بر نبوّتش پيمان گرفته شد، محمّد بن عبداللَّه صلوات الله علیه وآله بود. آن گاه خداوند عزّوجلّ به آدم صلوات الله علیه فرمود: نگاه كن چه مى بينى؟ پس حضرت آدم صلوات الله علیه به ذرّيّه خويش نگاه كرد و ديد همه آسمان را پر كرده اند. گفت: پروردگارا فرزندانم چه زیاد هستند! به خاطر چه امرى آنها را آفريدى؟ مقصودت از گرفتن پيمان از آنها چيست؟

خداوند عزّوجلّ فرمود: مرا عبادت كنند، هيچ شريكى براى من قائل نشوند و به رسولانم ايمان بياورند و از آنها پيروى كنند… .
در حديث ديگرى از امام صادق صلوات الله علیه نقل شده است كه آن حضرت فرمود:

أَوَّلُ مَنْ سَبَقَ مِنَ الرُّسُلِ إِلَى بَلَى رَسُولُ اللَّه صلوات الله علیه وآله… كَانَ الْمِيثَاقُ مَأْخُوذاً عَلَيْهِمْ للَّهِ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ لِرَسُولِهِ بِالنُّبُوَّةِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ بِالْإِمَامَةِ. فَقَالَ: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ وَ مُحَمَّدٌ نَبِيُّكُمْ وَ عَلِيٌّ إِمَامُكُمْ وَ الْأَئِمَّةُ الْهَادُونَ أَئِمَّتُكُمْ؟ فَقالُوا: بَلى . فَقَالَ اللَّهُ: (شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ) أَيْ لِئَلَّا تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ - (إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ). فَأَوَّلُ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمِيثَاقَ عَلَى الْأَنْبِيَاءِ بِالرُّبُوبِيَّةِ؛ وَ هُوَ قَوْلُهُ (وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُم). 

مختصر البصائر، ص: 410

رسول خدا صلوات الله علیه وآله نخستين كسى بود كه «بلى» گفت… از آنها بر ربوبيّت خداوند عزّوجلّ و نبوّت رسول خدا صلوات الله علیه وآله و امامت اميرالمؤمنين و ائمّه صلوات الله علیهم پيمان گرفت و فرمود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟» و محمّد پيامبرتان و على و امامان هادى، امامانتان نيستند؟ «گفتند: آرى.» پس خداوند فرمود: «گواه گرفتم كه روز قيامت نگوييد» يعنى تا اينكه در روز قيامت نگوييد: «ما از اين در غفلت بوديم.» پس نخستين كسانى كه از آنها بر ربوبيّت پيمان گرفت، پيامبران بودند. خداوند در اين باره مى فرمايد: «و به ياد آور آن زمانى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم… .
در حديث ديگرى، ابن  مسكان از امام صادق صلوات الله علیه از پيمان عالم ذرّ سؤال مى كند:

قُلْتُ: مُعَايَنَةً كَانَ هَذَا؟ 

قَالَ: نَعَمْ. فَثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ وَ نَسُوا الْمَوْقِفَ وَ سَيَذْكُرُونَهُ. وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خَالِقُهُ وَ رَازِقُهُ؟ فَمِنْهُمْ مَنْ أَقَرَّ بِلِسَانِهِ فِي الذَّرِّ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ؛ فَقَالَ اللَّهُ:

(فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ). 

مختصر البصائر، ص: 412

آيا اين اقرار و پيمان به رؤيت عيانى بود؟

فرمود: آرى؛ پس معرفت ثابت شد و موقف را فراموش كردند و زود باشد كه به ياد آورند. و اگر آن امر نمى شد، هيچ كسى خالق و رازق خويش را نمى شناخت. پس برخى از آنها در ذرّ به زبان اقرار كردند و به قلب ايمان نياوردند؛ پس خداوند عزّوجلّ فرمود: «پس ايمان نمى آورند به آنچه پيش از اين تكذيب كردند.»

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-05-09] [ 09:24:00 ب.ظ ]





  داستان   ...

آیت الله العظمی سید شهاب الدین مرعشی نجفی (ره) نقل می کنند : 

شب اول قبر آيت‌‌الله شيخ مرتضی حائری برايش نماز ليلة‌ الدّفن خواندم، همان نمازی که در بين مردم به نماز وحشت معروف است.

بعدش هم يک سوره ياسين قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هديه کردم .

چند شب بعد او را در عالم خواب ديدم. حواسم بود که از دنيا رفته است. کنجکاو شدم که بدانم در آن طرف مرز زندگی دنيايي چه خبر است؟!

پرسيدم: آقای  حائری، اوضاع‌تان چطور است؟

آقای حائری که راضی و خوشحال به نظر می آمد، رفت توی فکر و پس از چند لحظه، انگار که از گذشته‌ای دور صحبت کند شروع کرد به تعريف کردن…

وقتي از خيلي مراحل گذشتيم، همين که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگي و سبکي از بدنم خارج شد و از آن فاصله گرفت. درست مثل اينکه لباسي را از تنت درآوري. کم کم ديگر بدن خودم را از بيرون و به طور کامل مي‌ديدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم، اين بود که رفتم و يک گوشه‌اي نشستم و زانوي غم و تنهايي در بغل گرفتم.

ناگهان متوجه شدم که از پايين پاهايم، صداهايي مي‌آيد. صداهايي رعب‌آور و وحشت‌افزا!  صداهايی نامأنوس که موهايم را بر بدنم راست مي‌کرد. به زير پاهايم نگاهي انداختم. از مردمي که مرا تشيع و تدفين کرده بودند خبري نبود. بياباني بود برهوت با افقي بي‌انتها و فضايي سرد و سنگين و دو نفر داشتند از دور دست به من نزديک مي‌شدند. تمام وجودشان از آتش بود. آتشي که زبانه مي‌کشيد و مانع از آن مي‌شد که بتوانم چشمانشان را تشخيص دهم. انگار داشتند با هم حرف مي‌زدند و مرا به يکديگر نشان مي‌دادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزيدن. خواستم جيغ بزنم ولي صدايم در نمي‌آمد. تنها دهانم باز و بسته مي‌شد و داشت نفسم بند مي‌آمد. بدجوري احساس بی کسی و غربت کردم

گفتم خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو کسی را ندارم….

همين که اين افکار را از ذهنم گذرانيدم متوجه صدايی از پشت سرم شدم.

صدايی دلنواز، آرامش ‌بخش و روح افزا و زيباتر از هر موسيقی دلنشين!

سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگريستم، نوری را ديدم که از آن بالا بالاهای دور دست به سوی من مي‌آمد.

هر چقدر آن نور به من نزديکتر مي‌شد آن دو نفر آتشين عقب‌تر و عقب‌تر مي‌رفتند تا اينکه بالاخره ناپديد گشتند.

نفس راحتي کشيدم و نگاه ديگري به بالاي سرم انداختم. آقايي را ديدم از جنس نور ! 

نوری چشم نواز و آرامش بخش.

ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمي‌توانستم حرفي بزنم و تشکري کنم، اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زيبايش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسيد: آقای حائری! ترسيدی ؟

من هم به حرف آمدم که: بله آقا ترسيدم، آن هم چه ترسي! هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم. اگر يک لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد حتماً زهره ‌ترک مي‌شدم و خدا مي‌داند چه بلايي بر سر من مي‌آوردند.

بعد به خودم جرأت بيشتر دادم و پرسيدم: راستي، نفرموديد که شما چه کسي هستيد.

و آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهی سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من می نگريستند فرمودند:

من علی بن موسی الرّضا هستم. آقای حائری! شما ۷۰ مرتبه به زيارت من آمديد من هم ۷۰ مرتبه به بازديدت خواهم آمد، اين اولين مرتبه‌اش بود ۶۹ بار ديگر هم خواهم آمد.

زائران امام الرئوف التماس دعااااااااااااااا

موضوعات: نهج البلاغه  لینک ثابت



 [ 03:37:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم عجل لولیک فرج